اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1414

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

محبت قاهر است كه هر قاهرى كه بر كسى مستولى گردد به مقدار قهر خويش او را چنان مشغول گرداند كه فراغ غير او ندارد و از غير او خبر ندارد . و چون بلا عظيم گردد بلاهاى خردتر نعمت گردد . پس هيچ قاهرى برتر از حق نيست ، و چون محبت حق بر كسى مستولى گردد او را از غير حق چنان فارغ گرداند كه باشد كه در دنيا از دنيا خبر ندارد ؛ و باشد كه در ميان خلق از خلق خبر ندارد ؛ و باشد كه با نفس از نفس خبر ندارد ؛ و باشد كه در دوزخ از دوزخ خبر ندارد ، و اگر خبر داشتى حنان و منان نخواندى ؛ و در جان دادن از جان دادن خبر ندارد ، و در گور از گور خبر ندارد ، و در قيامت از قيامت خبر ندارد ، از بهر آنكه عظيم‌ترين بلاها بلاى محبت است و هركس كه بلاى عظيم‌ترين ديده باشد از بلاى خردترين خبر ندارد چنان كه كسى دريا ديده باشد جيحون را خطر ندارد ؛ و كسى كه جيحون ديده باشد جويك خرد را خطر ندارد ؛ و كسى كه عذاب دوزخ چشيده باشد آتش دنيا را قدر ندارد ؛ تا پيغامبر عليه السلام گفت اگر يكى را از دوزخ بيرون آرند و بر آتش دنيا بخوانند در خواب رود و سه شبان روز بيدار نگردد . پس كسى كه او را به سر با حق صحبت باشد فراغ غير حق كى يابد . باز محبت ديگر را تفسير كرد و گفت : « و اما الذى انت اهل له * فلست أرى الكون حتى أراكا » آن محبتى كه تو سزاى آنى آن است كه كون را نمىبينم تا ترا ببينم ، و اين مقام برتر از مقام اول است ؛ از بهر آنكه مقام اول فراغت بود از غير دوست به شغل دوست ؛ و اين كسى را باشد كه خبر دارد لكن فارغ باشد . باز اين مقام ثانى ناديدن كون است ؛ و كون اسم [ 129 ب ] است چيزى را كه زير ذل كن درآمده باشد از ازل تا ابد ، از عرش تا ثرى ، در دنيا و عقبى خبر مىدارد كه محبت من به تو به جايى رسيده است كه از اين همه هيچ‌چيز نمىبينم تا ترا بينم كه مىدانم كه اگر جز تو بينم ترا نتوانم ديدن . و از اين ديدار مراد ديدار عين نيست لكن ديدار مراد سر است ، و اين موافقت است امر خداوند را كه مصطفى را امر كرد و گفت :